عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

ما اومدیم مهمونی

سلام خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما اومدیم تبریز و حسابی خوشحالیم عسل که از همه خوشحالتره عسل حسابی شیطونی میکنه می خوام برم برا عسل چند تا لاباس و کفش بخرم. خلاصه تا آخر هفته اینجاییم و هر موقع وقت کردم میام و می نویسم. الانم عسل داره بازی میکنه و اصلا خسته نمیشه. دوستتون دارم و فعلا بایییی   ...
15 ارديبهشت 1392

تیله بازی عسلمووووووووووون

سلام به همه ی دوستای گلمون      خوببببببببین؟؟؟؟؟ ما هم حسابی خوبیم چند روز پیش عسل خانمی داشت تو حیاط با بابا بازی میکرد. بعد من تیله هاشو دادم و با تیله ها با بابا بازی کردن. حسابی بهشونخوش گذشت و خوشحال بودن. واقعا دست بابا درد نکنه که با وجود خستگی انقدر عاشقانه و مهربون و با تمام وجود با عسل بازی میکنه. اینم چند تا عکس که من ازشون گرفتم:                                  اینم عکسای ناز جوجمون فدات بشم ناز من دختر گلم دورت بگردم. بووووووووووووس ...
15 ارديبهشت 1392

بهترین سوپرایز زندگیم

روز ذوشنبه من کادوی روز مادرو گرفتم و روز چهار شنبه کادوی روز زن دوشنبه رفتیم بیرون و بعد از قدم زدم رفتیم فلافلی. عسل هم یه عالمه رسید عابر بانک تو دستش جمع کرده بود. تا فلافل آماده بشن عسل از من خودکار گرفت تا کاغذارو بنویسه ازش خواستم تا اسم خودشو بنویسه یه لبخند نازی تحویل من داد شروع کرد به نوشتن. بعد که نوشته رو دیدم یهو ذوق مرگ شدم. عسل نوشته بود مامان اونم برا اولین بار و بدون تمرین و یادگیری بهترین لحظه ی عمرم بود خیلی خوشحال شدم. یه عالمه بوسش کردمو مثل همیشه فداش شدم.   کادوی روز زنم یه انگشتر خیلی شیک و ناز که همسری برام خریده   همسرم یه دنیا ازت ممنونم خیلی خوشحالم کردییییییییییییییییییی...
11 ارديبهشت 1392

تخت عروسکی

سلامی دوباره یکشنبه شب عسلی خیلی حوصلش سر رفته بود. خیلی بی تابی میکرد. بخاطر همین تصمیم گرفتیم که همه ی عروسکاشو بریزیم توی تختش و یه تخت عروسکی براش درست کنیم. با این کار عسل آروم شد و همه چی کاملا یادش رفت. کلی بازی کرد و کلی هم کیف کرد.   عکسهااااااااااااااااااااااااااا:           عسل کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟           فدات بشم             عاشق خنده هاتم       پرنسس عسل             موش موش من         لالا کردی     ...
11 ارديبهشت 1392

عسل و دختر گلش

بازم سلاااااااااااااااام روز یکشنبه 92/02/08 عسل داشت با عروسکش که خیلی دوستش داره و همش بهش میگه دختر گلم بازی میکرد. این عروسکو مامانی (مامان بابا) براش خریده. طوری با عروسکش حرف میزد که انگار یه مامان مهربون داره با بچه ش صحبت میکنه. خیلی آروم و با محبت باهاش حرف میزد. دلداریش میداد. مطمينم که دخترم در آینده یه مامان و یه آبجی خیلی مهربون میشه.   حالا عکسارو داشته باشین:         فدات بشم           داری چیکار میکنی مامان           فدای بغل کردنت           پتوی دخترشو نگااااااااااااااااا ...
11 ارديبهشت 1392

بازم عسل و باب اسفنجی

سلام به همه ی دوستای گلم.   روز شنبه یعنی 92/02/7/07 رفته بودیم بیرون و عسل یه حباب ساز یا به قول خودش حبات ساز  به شکل باب اسفنجی دید که طبق معمول یک دل نه صددل عاشقش شد. بابا هم که ذوق عسل رو دید طاقت نیاورد و زودی رفت براش حباب ساز رو خرید. عسل انقدر ذوق داشت که گفت بریم خونه نمی خوام برم پارک. می خوام برم خونه و با حبات ساز بازی کنم. اینم عکسا:                 این حباب ساز باب اسفنجیییییییییییییییییییییی                   ببین گلم چه کیفی میکنه مامان فدات بشه               ...
11 ارديبهشت 1392

مریضی عســــــــل

سلام گلای من خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما هم بد نیستیم. روز چهار شنبه اصلا روز خوبی نبود. یعنی اولش خیلی بد شروع شد ولی بعدش بهتر شد. صبح روز چهارشنبه ساعت 4:45 بیدار شدم که به عسلی آب بدم وقتی براش آب بردم دیدم تب شدیدی داره. بردیمش دکتر تبش 5/38 بود. یه آمپول زدیم و بایه مقدار دارو اومدیم خونه. دخترم اصلا حال نداشت خیلی حالش بد بود توی این عکس بعد از اینکه از دکتر اومدیم داره کارتون میبینه         ولی چون تبش خیلی بالا بود چشماش درد گرفت و بعد از کلی گریه خوابش برد. ساعت 11 بیدار شد ولی بازم بی حال بود. بعد از کلی دلداری و ناز کشیدن  صبحونشو خورد و یکم آروم شد. قرار بو...
7 ارديبهشت 1392

مردها هم میتوانند فرشته باشند

یه پدر همیشه دختر کوچولوش رو یه خانوم صدا میکنه ولی همون دختر کوچولو بزرگ میشه ........ پدر دوست داره اونو یه دختر کوچولو بدونه              این گوشت و خون نیست که رابطه ی پدر و فرزندی رو ایجاد میکنه بلکه قلب هاست.             بزرگترین هدیه ی خداوند را من از پروردگار دریافت کرده ام.... من این هدیه را پدر می نامم.                     مهم ترین کاری که یه پدر میتونه برای بچه هاش انجام بده اینه که مادر اون بچه ها رو از صمیم قلب دوست داش...
1 ارديبهشت 1392

شیطنت های کودکانه

سلام دوستای گل من اومدم از شیطنت های دختر گلم بگم براتون امروز داشتم تو آشپزخونه کارمیکردم عسل هم پیش من نشسته بود و داشت واسم حرف میزد. هی داشت لباسشویی رو انگولک میکرد. که آخر سر دستش خورد به دکمه ی روشن شدن و لباسشویی یهو کار کرد. خیلی ترسید ولی خوشبختانه گریه نکرد. بعد من بدو بدو اومدم و لباسشویی رو خاموش کردم. یهو عسل با صدای بلند خندید و گفت آخیش راحت شدم. چند روز پیش هم رفته بودیم رستوران. کنار غذا 2تا هم دوغ سفارش دادیم. یهو عسل گفت مامان من دوغ هویچ میخوام!!!!!!!!!!!!! منو میگی یهو هنگ کردم. خدا دوغ هویچ دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد از کلی تحقیق فهمیدیم که شما خانم کوچولوی ما اسم نوشابه ی زرد رو نمیدو...
1 ارديبهشت 1392